تبليغاتX
دل نوشته های تنهایی

مهربانم : در این چند روزه ی بی خبری از عالم و آدم ، کشف حقیقت کردم و بلوغ شعورم را به رویش رساندم ... بانوی گلم ! حالا دارم بیدار می شوم از خوابی هزار ساله ... می روم ، اما دلم می خواهد نانوشته ای ، که در همین روزهای ناصبور در غربت بی نام و نشان ، شاهد تولدش بودم را صمیمانه برایت بنویسم ... قول داده بودم عاشقانه بسرایم و عشق را به صداقت و راستی ضمیمه اش کنم ، که فکر می کنم نشد ... می دانم آنقدر خوب و عزیز هستی که خامی این نوشته به هم ریخته را از من بپذیری ... راستش خیلی از حرف ها توی دلم مانده ... می خواستم جسارت کنم ، همه را بریزم توی این نوشته ناب ... نمی دانم شد یا نه ... خودت بخوان بانوی شعر و شعور و ترانه :

می دانم حالا حالا ها نمی توانم تو را ببینم ... اما تنها به شوق روزی که از پسین خسته دلگشا بر کویرستان وجودم می باری ، جانم را نوید باران می دهم ... بانوی من : سال هاست که دستانت را در هیات دروازه قرآن بر تو گشوده ام ... تو خواهی آمد و من دوباره سبز خواهم شد ... شکوفه خواهم داد ... شکوفا خواهم شد .... اما هنوز حسرت به جانی هایم تمامی ندارد ...

تو می گویی یاد بگیر و به شکوفه های باران سلام بده ! باشد ... سلام شکوفه های باران ... من اول اسم کسی را ابتدای کتاب های دیروزم نوشته ام که حالا هر وقت ، هر کتابی را که باز می کنم ، نام اولش در او خلاصه می شود ... و همه ی بیت های قشنگی که معلم فارسی برای بچه های کلاس زمزمه کرده است را نوشته ام پای همین اسم ساده ... نمی دانم چه شد ... به خدا نمی دانم ... فقط معلومم شده که من ساده ، عاشق شده ام و نگاهم ، هی از پنجره اتاقم به آن طرف خیابان می افتد ... یک نفر هنوز مثل بچه های بیست سال پیش ، مرا می برد سمت گلخانه خروجی خاطراتم ... تا یک شاخه گل را برای عاشقی های این روزهای من و تو هدیه بیاورد ... بگوید : یادت آمد این چهره را ؟ این صدا را ؟ این خاطره را ؟ این اسم را ؟ این نشانی را ؟ فلانی یادت آمد ؟ حالا هی فکر کنیم من و تو که چطور شد میان این همه دل قفل و بند افتاد دست ما ؟ بهار سال بعد که بیاید ، می بینی اردیبهشت خاطراتمان با شوقی شبیه دیوانگی های من و تو ، همه گل های بنفشه و بابونه را بپای تو خواهد ریخت ... بهار سال بعد که متولد شود ، یک نفر روی دیوار های کاه گلی حاشیه خاطراتمان می نویسد بیقراری هایش را درهیات کلماتی که رنگ و بوی تو را دارد و بس ... و من تنها می توانم سکوت کنم آخرین فال زندگی ام را: امان از دست تو بانو ...

بانویم : قسمت می دهم کمی بهتر و دقیق تر این جا را بخوان ... کمی با ذوق ...

یک تامل کوتاه تو را یک لحظه روبروی خاطره ام نگهداشته ... تدبیر می کنی به رفتن یا ماندن ... نه می توانی بروی حالا که خاطره ام میان دلت سنجاق شده ... و نه می توانی بمانی حالا که دور و برت پر است از چشمهای نگران ... ثانیه ای شاید اشتباه و خطا شاید که نشانی آفتابی ات را از ذهن اطرافیانت پاک کند ... شاید متهم شوی به خیانت ... به بدی ... به ناشکری ... به انتخابی کور و سلیقه ای ناخلف ... کوتاه تر از همه درنگ های ناروای جهان ، می ایستی برای لحظه ای روبروی آوار فرو ریخته این انتخاب ... نه پایی برای گریز مانده و نه دلی برای نشستن ... نمی دانم ... شاید ... شاید حساب قدم هایت راه نکرده بودی در این راه ... دلت را گم کرده بودی میان انتخابت ... چشمهایت را بسته بودی در این سلیقه نافرجام ... حالا به پشت سر که نگاه می کنی دور است و در این سرمای بی امان راه پس نداری ... و روبرو راهی دورتر که یقینی برای رفتن در تو نیست ... بمانی هم امیدی نیست ... می بینی انتخابت را بانو ؟؟؟

خواستم به آن ماه گریزان دلت بگویم : اعترافم این است :

اگر بروی و راه مانده را برایم ببندی ، در غم همه شب هایی که بی تو گذشته است به جنون می رسم ... خواستم به چشمانت بگویی : از وقتی آنها را در قاب تصویر بو کرده ام ، روزگارم را آبی کرده است ... خواستم به یقینت بگویی :  چهل و سه سال تمام بی اسم تو جان کنده ام ... خواستم به ایمانت بگویی : هنوز کمر راست نکرده ام از صدای هلهله زنی که هنوز در من خدایی می کند و دف کوبی برای گلکاری ششم اردیبهشت ماه سال 1391 را در جانم زمزمه می کند ...

می بینی بانو : خواستم چیزی بگویم در آن مکث کوتاه ناگزیر، اما انگار فقط باید نگاهت کنم ... به گمانم حالا باید گنگ شوم مثل همه ی سال هایی که فقط تو را بانوی گم شده خطاب می کردم ... در سکوت یک عکس رنگ و رو رفته ، چقدر حسرت گریسته بودم ... باید چهل و سه سال تا شهریور ناصبور امسال ، حرف های گفته و ناگفته را در درنگی کوتاه به به تو بفهمانم ... رسالت سنگین این پیغام را بسپرم به چشم های حیران خودم ، و به گونه های گل انداخته خورشید بالای سرم و به اضطراب دستهایی که دارد برایم بی تابی می کند در این روزهای دلهره و اضطراب ...

خواستم همه ی زخم ها و دردها را فریاد بکشم در نگاهی و آهی که بدانی چقدر برایم عزیز بوده ای تا به حال ... اما انگار زدوده بودند از لکنت زبانم همه حرف های ساده ی دنیا را ... انگار هیچ کلمه ای بلد نیستم وقتی قرار است برای تو بنویسم ... حتا سلام ساده ای ... حتا نای ناله ای ... خواستم جواب بگویم اضطراب بی تو بودن را که می خواستم و نمی خواستم لب به سلامی ساده بگشاید ... سلامی که هیچگاه دیگر از من به این گرمی و التهاب نخواهی شنید ... سلام ساده ای که نتوانستم بیقراری آن مکث کوتاه را دوباره جاودانه کنم ... چقدر تشنه ی شنیدن سلامهای توام بانو ... می خواستم بریزد لهجه روستایی ام توی لکنت صدایت ... اما می ترسم این صدا، صدای دلنشین تو را هم غم اندود کند ... می ترسم این صدا صدای ، آن روزهایی که انتظارت را بی صبرانه می کشیدم نباشد  ... صدای آمیخته با تبسم گل و گیلاس ... شیرین زبانی های شبهای خیال

 میم های ممتدی که دوست نداشتند از بوسه چینی لبهایت دل برگیرند ... گیرایی خنده هایی که می ریخت توی خوش لهجگی باد ، وقتی که به تبسم برایم می خندیدی ... توی خش خش برگهای لرزان باغچه ... توی تبسم یاس های دیوار خانه ام ....

دیگر به خاطر من نه به خاطر خودت : حرف رفتن نزن بانو ...

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:31 |

لحظه های بی تو بودن را در این ساعتهای بیقراری چه بد تجربه کردم بانو ... در این غربت بی نام و نشان که آدمهایش جنس خورشید را جور دیگری می بینند و با آسمان دوستی دیرینه دارند . مردان رنجند و زحمت و بد بیاری روزهای نحس ... همین است که سرنوشت گاهی برای ما لبخند می آورد و گاهی سیاه پوشی برای انان ... فردا عصر می روم از سرزمین خشخاش . اما انگاری دلم را جا گذاشته ام میان چروک تصاویر دود آلود ... می روم اما انگار کسی در من سر برگردانده است و تو را به شدت نگران است ... دارم می روم اما پاهایم چرا به زمین چسبیده اند ؟ چه کرده اند با من این مردمان ؟؟؟ چه کرده ای با من بانو در این روزهای بیقراری ؟؟؟  

قردا شب یا چند روز دیگر، وقتی توی اتاق ساکت خانه ام این واژه های درد را توی چشم های شیشه ای رایانه می ریزم کسی نیست تا تب دیرگاه مرا بی تو فرو بنشاند .... من نمی نویسم ... دیگر نوشتن یادم رفته است ... کلمات را همان جا کنار شط آب جا گذاشتم ... این سر انگشتهای سر مست منند که دارند خاطره این روزهای دیروز مکرر را مشتاق بر صفحه کلید می رقصانند ... من اعتراف می کنم به دلتنگی ام ... من اعتراف می کنم به دیوانگی های خودم .... من اعتراف می کنم به بی تابی های این روزهای بی تو بودن ... من اعتراف می کنم که دارم برای ساعت قرارمان ، دیوانه وار لحظه شماری می کنم.... من اعتراف می کنم که در کنار تو خوشبختم ...

از پیچ خیابان به هم ریخته ی همین شهر که گذشتم ، نمی دانم چرا ناخود آگاه نگاهم به ابتدای خاطره های خودمان افتاد ... همه ی زنهای نقاب بر صورت کشیده شط ، به نظرم آشنا می آمدند ... تا آمدم دوباره قامتشان را به دقت ورانداز کنم دنباله چادرهایشان ، پشت نرده ها محو شد ... از بالای رود وحشی ، داشتم رد تو را از پشت درختها و نرده ها دنبال می کردم .... حسی غریب نگذاشت راحت بمانم ... به هم ریختم ... چیزی از تو در تیررس نگاه وحشی رود نهفته بود ... فقط تجسم می کردم که مثلا حالا از کجای این رود بگذرم که تو میان آن باشی ... یا مثلا حالا گوشه چادر آویزان کدام زن جنوبی داری برای چشمهای من قد می کشی و سایه ات کشیده می شود روی حاشیه سنگفرش پیاده رو ... چند ثانیه تامل شاید به سختی همه ی سالهای بی طاقتی بر من گذشت که بلند بالایی های تو را چشم به راه بودم .... همه ی سال های سرد بی بارانی که بی تو بر من گذشته بود ... همه ی روزهای خسته ای که خیابان های شهر را به دنبال کفش های کتانی ات زیر پا گذاشته بودم ... همه ی هفته هایی که هفتاد سال مرا پیر و زمینگیر کردند ... به اندازه همه ی سال های بی تو  انتظار کشیدم تا از پشت آخرین نرده به آفتاب سرد دی ماه ، چهره نشان دهی ... نه اشتباه نمی کنم ... خودت بودی ... هنوز مثل سرآسیمگی آن روزها، از دیدن هر مردی رم می کردی ... خاصه اینکه کسی از بالای همان رود وحشی ، خیره رد بی قراری های تو را دنبال کند ... دارم فرو می ریزم ... نه به این خاطر که در لحظه ای ناخودآگاه بعد از چند روز غربت دارم دوباره می بینمت ... نه ... دارم فرو می ریزم از انهدام همه ی سالهای بی سرانجامی که می دانم اگر نباشی کجا ببرم اینهمه درد را ؟؟؟ اینهمه دربه دری را ؟ اینهمه آوار را ؟ اینهمه زخم را ؟؟؟ خدا تو را از من نگیرد بانو ...

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:49 |

همه عالم ... همه آدمهای عالم ... و همه عاشقان عالم بدانند : من امروز دوباره زاده شدم از زنی که 43 سال پیش در من و در باور من و در خیال من زاده شده بود ... امروز و در ساعت قدردانی از خدا ، من از مادرم زاده شدم ... امروز و در ساعت پریشانی خیالهای قد کشیده ام ، من در دخترم زاده شدم ... امروز ودر ساعت بی خوابی این قامت به هم ریخته ، من در همسرم متولد شدم ... و امروز حوالی خوابهای پریشان همه ی سالهای حضورم در نارنجستانهای این شهر، در جان معشوقه ام زاده شدم . امروز خیال می کنم هنوز خوابی شیرین ، بیداریم را به تسخیر گرفته و شاید همیشه این خواب رویایی با من همراه شود ... نمی دانم چرا چشمهایش می گفت که من را تا آخر داستان این عاشقی خوانده است ... نمی دانم چطور و کجا فهمیده که من به این سادگی دست از بانو بر نمیدارم ... من اما همیشه از اینهمه تنهایی و سرما ترسیده ام ... همیشه از سردی نگاه آدم ها تمام تنم لرزیده است ... من بلد نیستم چطور وقتی یکی می گوید : دوستت دارم ... او را باور کنم یا نه ؟؟؟ سال ها بعد وقتی بانو سه كوچه بالاتر از خانه من توی شهر، چشمهایش را به بی بیقراری ماه آسمان بدوزد ، من هم ، سه كوچه پایین تر از او دنبال ردی از صدای باران می گردم تا غریبی این همه شهر را همصدا با او مویه كنم ... خدا می داند خیلی پیش از این همه ی این سال های حسرت را در خواب دیده بودم ... می دانستم عاشق که شوی شهر همه حسود می شوند و همه چیز را از تو می گیرند ... من هرگز چیزی از فلاکت دختران بخت برگشته شهر نمی دانستم ... از ماه پاره های طنازی که در دام مردانی هرزه گرفتار می شوند ... از پرچانگی های زنانی که در چشم های سرد شان هرزگی های روز مره را مدام تمرین می کنند ... 

من فقط دست های زنی را در دستانم دیدم که همه بغض چند ساله اش را یک جا جمع کرده بود برای هق هق شبانه اش ... وقتی که دستاهایم از دستهایش رها شد و گفت : به کدام دست دیگر پناه برم ؟؟؟ و فقط نگاهم كرد. من هم بغضم را جمع كردم و با غروری كه همیشه در صدایم داشتم به آخرین نگاه های او فهماندم كه هوای بدون او هرگز نفس کشیدنی نیست ...

من امروز میان هلهله آب و صدای قوهای سفید کناره کوه ، دوباره از بانو متولد شدم ...

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 20:58 |

این روزها ، روزهای عجیبی است برایم ... احساس می کنم هنوز خوابی شیرین بیداریم را به تسخیر گرفته و شاید همیشه این خواب رویایی پا به پا با من همراه شود ... این روزها حال و وضع بهتری دارم ... طرفهای غروب که میرود این روزهای خاکستری کمی بیشتر دلم می گیرد ... انگار روی زخم های شعله ور من دارند نمک می ریزند ... همه تنم می لرزد...

تكانه های صدا و انگشتهایم دیگر دست خودم نیست ... وقتی رعشه تنم را زیر سرانگشتانم احساس می کنم ، تازه می فهمم حتما اتفاق بدی افتاده است ... دوباره نگاه کردن به خاطره های با توُ اما این بار تاب مرا بی تاب کرده ... با لحنی آمیخته با گلایه و درد حرف می زنم ...

داری با خودت چیكار می كنی مرد؟

من اما ساکتم ... گره زخم دلم را محكم تر می کنم ...

بگذار بانویم راحت باشد و من در عذاب ...

بگذار بانویم برود پی بخت خودش ...  اما مگر می شود ؟ بدون من ؟؟؟

تو که نباشی همه برادارن من گرگهای خونخوار من اند ...

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:42 |

حالا این غریبه ساده دارد هی سادگی می کند برای بانو ... هی آیه و نشانه و دلیل و برهان که همه ی خاطرات او فقط همین بانوست و لاغیر ... اما این زخمی دست و پا شکسته و افتاده در چند تكه سنگ فرو رفته در خاك ، كه یادمان سكوت سنگین بانوست ، لال شود... تا حقیقت خودش از پشت پنجره چشمان بانو طلوع کند ... من باید از همان روز كه زوزه ی پروانه های آهنی در این گفتمان آرام و شمرده قد کشید بانوی خیالی را در سردخانه جانم زود جواب می کردم ... باید در کنار باور بانویم ، فاتحه شمعدانی های باغچه و چشم های میشی (( ؟؟؟ )) را می خواندم ... با چه شوقی خودم را رساندم به خیال پروانه های خانه بانو ... با چه ذوقی برای بانو شعر گفتم و ترانه و غزل ... چقدر چشم هایم به در ماند تا بیایی ... چقدر این گلایه های خاکستری را پنهان کردم پشت خورجینم تا نبینی چه زجری کشیدم برای دیدنت ... من همه چیز را ساده و بی تعارف ریختم روی دامنت بانو ... تو ندیدی ... فقط بلد بودی تنها بمانی و بغض كنی كنار ایوان خانه و پنجره و رخ نیمه باز اتاق و به هزار خون دل قصه بگویی برای خاطره های رفته به گور ... برایم دارویی بگیر از صبر و بگذار روی زخم های من ... و تنها سكوت كن ... دیگر حتی حوصله اخم و تخم را هم نداری بانو ... میدانم ... سرمای سرد هوا هم نمی تواند پاره هایی از اضطراب جانم را به تو و بی تابی های همیشه تو به بی خوابی این چند شبه ی من برساند ... یادم نیست چند دقیقه بود که سرمای شباهنگام آبان را روی شانه چوبی صندلی خواب رفته ات به یاد آوردی  ... اما وقتی از كسالت این چند روزه بیدار شدی من بودم و تو و اردیبهشت باران زده این خیابان تنها ...

بانو زبانم لال اگر بانویی دیگر خانه ام را برقصاند در هلهله چشمهایش ...

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:58 |

خودت هم نمیدانی چه می کنی بانو ... گاهی فاتحه شمعدانی های باغچه ام را می خوانی و گاهی هم به چه شوقی خودت را می رسانی به چشم های به در مانده من ... این چهره آرام و مهربانت ، این صدایت ، این هستم و هستی هایت ، این روزها چقدر به هم ریخته است بانو ؟ می دانم چند روزی  می شود كه هوای شهر را به سختی نفس می كشی ... صورت گرم و صمیمی ات از پشت كبودی ، اندوه خود را آرام آرام نشان می دهد ... روز به روز چهره ات گرفته تر و اضطرابت فراتر می رود ... دلتنگی ات اما هنوز هست ... هر درنگ که میروی در این عشق ، شاید فرجامش رفتن و سرگذاشتن به كوه و بیابان باشد یک روزی ... خنده های معصومت ، اصلا برای هوای دود و دم گرفته تهران ، خلق نشده است ... چند روزی است كه برای دوا و درمان این عشق تازه به دنیا آمده ، انگار همه سنگینی زمین را گذاشته اند ، روی شانه ات ... چقدر به هم ریخته شلال موهایت از این سردرگمی یادها و خاطره ها ... می دانم که لحظه ای آرام و قرار نداری بانو ... خنكای نسیمی كه هر از گاه از پنجره اتاقت هر صبحگاه ، بر پیشانی تبدارت می وزد، دنباله ی مهربانی همین خاطره ای است که چند روز است از همهمه ی چهارراه ها و چراغ قرمزها گذشته است و خودش را به آخرین شعله های جان تو رسانده است ... این خاطره آرام از نیشخند گلهای رنگ و رو رفته ی باغچه خانه ی تو رد شده است ... سنگینی نگاه زنان بی شرم شهر و تنهایی های مدام این غریبه بی نام و نشان این عشق را هوایی نکرده است بانو... نگاه کن و ببین ... او حتی تكه ای از آسمان را با خودش آورده است برایت ... و خورشیدی كه هرگز نمی تواند از پشت نرده های آهنی ، به رنگ بی توقع صحرا بر سرمای جانت نتابد ... چشم های بی رمق این غریبه باز شده توی پلکهایت بانو ... چرا مدام به چشم بستن تمرین می کنی ؟؟؟ من دارم ذره ذره توی اتاق ، میان همین خاطره های جان گرفته ، از توهم اندیشه های تو ، در سكوت سفید این اتاق غروب می كنم ... شاید این غریبه هم خودش بهتر از هركس دیگری می دانست ، كه اگر این عشق نیاید ، و اگر بانویش به تبسم درب را برایش نگشاید ، دیگر هرگز مجال عاشقی اش ظهور نخواهد کرد ... شاید برای همین است که غریبه یك ناله اش زمین است و ناله دیگرش سمت و سوی آسمان ... که بانویش به رحم عشق ، مهربانی کند و او را از تخت های لرزان اتاق تنهایی اش ، بردارد و ببرد پای بلوط پیر ، كنار سیاه چادر بنشاند ...تو عاشق باش غریبه ... حال من خرابتر از این حرفهاست ...

+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:41 |

روزهای اول عاشقی است ... ان هم در درو کردن 43 سال بی خبری .. كمی خودم را نا آرام می بینم ... وقتی دارند برازنده ترین بانویم را برای زمین می زایند ...  انگار دارد همه ی دنیا جان می گرد از این احساس عاشقی ... من بهتر از هركسی دیگر می دانستم که نگاه های مبهم همه ی چشمان خاکستری به دور دست های آبی، بی هیچ نیست ... بانو  اما، کجای قصه ایستاده بود آن روز ؟ بانو از سایه ی همه آدم ها و آدم واره ها رم می كرد .... بانوی منی كه یك نیمه اش مال من بود و نیمه دیگرش برای او ... بانو مال قهقهه های سه كوچه همیشه بالاتر از خانه ما هم نبود .... که دلم اگر گرفت بروم سر کوچه ببینمش ...

کسی باید مرا بفهمد ... کسی باید مرا از غریبی این همه سال تنهایی بگیرد بیاورد پیش بانو ... تا وقتی با آخرین شعله های اسم ( ؟؟؟ ) توی خیابان های بی رحم این شهر بد ، دنبال بی کسی های خودم می گردم ، کسی حواسش به آینه کوچک و لباس های رنگ رنگ پیچیده درعطر آویشن توی بغچه ام باشد... فردا کلی کار دارم... فردا دوباره عشق بازی دارم با بانو ... قرار است بانوی غریبه بی نشان همه هیمه های این زمستان سرد را روشن کند توی خاطره ام .... فردا روز دیگری است برای من و برای تو بانو ...

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:38 |

سلام بانو ... سلامی غریبانه به همه ترانه‌های زخمی فراموش شده ، به صداها ، به چهره ها ، به سنگهای بی نشان آرامستانهای این شهر دود زده در این واسوخت‌ها و نفرین‌نامه‌های هر روزه ... در این تهوّع ادواری معشوق از عشق‌هایی که به سرگرمی پهلو می‌زند دیگر در کنارت ... عشقهایی که دروغ را به زیبایی شاهکار نقاشان بزرگ دنیا ، تصویر می کنند توی ذهنت ... خوب که نگاه می کنی می بینی نیست آن شب آفتابی ما ... و من فکر می‌کنم زندگی گاهی ترجمه‌ی درد است ... که همه ی درد است ... آدم خودش را مهمان یادش بخیر کند بازبهتر از فراموشی آیینه هاست ... آن جاهل خسته‌ی کف خیابان که تمام عمر گرفتار یک صداقت تباه کننده بود ، روزی تمام داشته‌هایش را کنار کوچه‌ای که الهام شعری بوده لابد، در مهتاب شبی یا شب آفتابی شاید، به لبه‌ی چاقویی باخت و بر سر حفظ ناموسی به سادگی و ارزان معامله کرد ... سلام به لبخند تو که نورسیده عشقی در این روزهای بی برهوتی عشق ... کسی بیاید برایم کتاب لغتی بخرد یا مترجمی استخدام کند برایم ... ما به مفاهیم نیاز داریم ... به هم ‌زبانی و در زمانی که ناموس یعنی : امّل نباش عزیز... هم‌ زبانی یعنی مجلس ختم ، یعنی تنگ سینه‌ی گورستان متروک شهر ... یعنی سالی فقط یک بار صدا و آوا ... اسم همه ی ما غریبه است و گمیم در لا به لای این زندگی سگی ... سلام غریبه زخم خورده ... تتمّه‌ی عشق های باقیمانده شیرین و فرهاد را بردار و در غیرت سال‌های پیری ، همه را جمع کن به همّتی دوباره برای بانویت ... و کنار یک کوچه‌ی خلوت چیزی شو شبیه یک خداحافظی خوب و صمیمانه ... شبیه خدا رحمتش کند غریبه را ... در این پایان شاید ، در این معامله ، غریبه باخته باشد زندگیش را ... امّا با این حساب‌های سرانگشتی سخیف روزانه هم که بخواهی متر کنی این قواره را ، آری او باخت ، تا چیزهای مهم‌تری برنده باشد امروز ... حالا تو فقط بشمار ... این اسکناسها را گوشه گوشه خانه ات پنهان کن ... تو را چه به عشق ، نا غریبه ی ناشناس ؟ من همین که عشق اساطیری بانویی شبیه باران را به گوشه دلم سنجاق کرده باشم ، برای همه عمر زمین کافی است ...

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:59 |

بانوی شعر و شور و شعور و ترانه ... مهربان آیینه های صاف و صادق ... چرا فکر می کنم نیمی از من در ذره ذره جانت خانه دارد و نیم دیگرم در همان خیابان تنهایی ؟ مگر غیر از تو عابر دیگری هم هست که آمدنش را خبرم کرده باشند ؟؟؟  کسی چه میداند این همه زمستان های پرسوز را توی آغوش این سرمای لعنتی به چه امیدی به بهار گرم رساندم تا بیاید مسافری که آمدنش را هر شب خواب دیده ام ... او را در لایه لایه جانم نفس كشیده ام و تابستان های تموز توی خنكای هوای این شهر ماتم زده را فقط به هوای او به صبح بردم ... بانوی من كه نیمه ی گمشده همه سیب های باغ زندگی است ، که دوای درد همه عشقهای عالم است ... چرا  تقدیری شبیه من دارد ... او نیز انگار مسافر غریب همین دیار تنهاست ... او هم غریبه همین عالم است ... نقطه تلاقی باران و آفتاب است بانوی خیال من ... و رنگین كمانی كه چادر می زند روی بابونه های نشیب همه كوه های دنیا ... بانوی من تنهاست ... رفیق راههای دور و نزدیک همه ی آدم های بی سرپناهِ بی بارانِ بی نشانه ی پر از درد ...  نگاه مبهمت را بدوز به راه و خلق شو برای دلتنگی که انتهای این راه دور به من به تو و به ما ختم می شود بانو ...

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:29 |

عادت می کنم به برخواستن ... یاد روزهای رفته ام که می افتم ، می خواهم زار بزنم ... بگریم پشت پنجره ی نیمه بسته اتاقم ... این خاطره تلخ مال زمانی بود كه وقتی زمین می خوردم ... از زمین و زمانه دلم می گرفت ، آن قدر می نشستم تا کسی بیاید و مرا از زمینگیری خاك بردارد ... مثل وقتی گلدان شمعدانی می افتاد و من هی دور بی بی خانه ام می گشتم تا دلش به حال من و ریشه های عریان شمعدانی هی بسوزد ... و هر دوی ما را بنشاند توی باغچه دامنش ... حیاط خانه ما آنقدر بزرگ بود كه مرا مثل پروانه دور آتش به جانی شمعدانی ها بگرداند ... آرام که نمی شدم ... اما آنقدرها هم بزرگ نبود كه بتواند برای همیشه ، قلب كوچك گنجشك ها را توی حوصله باغچه به زمزمه وا دارد... یادش به خیر خانه تنهایی ام ... وقتی مادر بزرگم هنوز نیمه جانی داشت برای نفس کشیدن ... خانه ما آنقدر ها هم بزرگ نبود كه عطر چارقد مادر بزرگ را بین هلهله رازقی ها و لاله عباسی ها برای همیشه نگه دارد ... پنهانش کند ... یادم نمی آید حالا آن کودک دلبند مادر بزرگ در سال چهل و هفت ، كجای این خاطره ها دارد پرسه می زند ... اصلا عاشقی را آموخته یا نه ؟ اما خوب یادم هست كه اشك هایش ناف بران باران نبود این کودک ... وقتی بوی اسپند همه كوچه را پر می كرد ، باید منتظر می ماندی تا سبزه و سلام و رازقی توی همه ی کوچه جان بگیرد به احترام آمدنش ... یادش به خیر کودک سال چهل و هفت ... یادش به خبر ... من در کنار مادر بزرگم که نه بی بی قصه هایم ، به رنگ هفت سالگی پروانه ، از گرد راه می رسیدیم با بوی ترنج و نارنج و بی بی روسری گلدارش را شكوفه می کرد میان زرد آلو های باغچه خانه مان ... گونه های من كه گل می انداخت بی بی ، سیبهای زرد و سرخ را می ریخت توی هیجان حوض ... چند لبخند آنسوتر كسی هفت سین سبزه و سماق را توی اتاق میانی می گستراند ... حالا همه گوش به زنگ لحظه میلاد بهار بودند تا در ساز و آواز تحویل سال ، توی لبخند من و تو که نیامده های فردای من بودی گل كند ... بعد هم بی بی عیدانه ی نوروزی دیگر را به رنگ یك سكه دو ریالی می گذاشت توی خالی دستهای من ... من كی از این همه سلام و سبزه دل بریدم و باران شدم بانوی من ؟ كی دستهای كوچك این غریبه از دستهای قشنگ تو و از تقلای سنجاقك ها برید ؟ من كی هزار ساله شدم خاتون ؟

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:58 |


Powered By
BLOGFA.COM



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ