مهربانم : در این چند روزه ی بی خبری از عالم و آدم ، کشف حقیقت کردم و بلوغ شعورم را به رویش رساندم ... بانوی گلم ! حالا دارم بیدار می شوم از خوابی هزار ساله ... می روم ، اما دلم می خواهد نانوشته ای ، که در همین روزهای ناصبور در غربت بی نام و نشان ، شاهد تولدش بودم را صمیمانه برایت بنویسم ... قول داده بودم عاشقانه بسرایم و عشق را به صداقت و راستی ضمیمه اش کنم ، که فکر می کنم نشد ... می دانم آنقدر خوب و عزیز هستی که خامی این نوشته به هم ریخته را از من بپذیری ... راستش خیلی از حرف ها توی دلم مانده ... می خواستم جسارت کنم ، همه را بریزم توی این نوشته ناب ... نمی دانم شد یا نه ... خودت بخوان بانوی شعر و شعور و ترانه :
می دانم حالا حالا ها نمی توانم تو را ببینم ... اما تنها به شوق روزی که از پسین خسته دلگشا بر کویرستان وجودم می باری ، جانم را نوید باران می دهم ... بانوی من : سال هاست که دستانت را در هیات دروازه قرآن بر تو گشوده ام ... تو خواهی آمد و من دوباره سبز خواهم شد ... شکوفه خواهم داد ... شکوفا خواهم شد .... اما هنوز حسرت به جانی هایم تمامی ندارد ...
تو می گویی یاد بگیر و به شکوفه های باران سلام بده ! باشد ... سلام شکوفه های باران ... من اول اسم کسی را ابتدای کتاب های دیروزم نوشته ام که حالا هر وقت ، هر کتابی را که باز می کنم ، نام اولش در او خلاصه می شود ... و همه ی بیت های قشنگی که معلم فارسی برای بچه های کلاس زمزمه کرده است را نوشته ام پای همین اسم ساده ... نمی دانم چه شد ... به خدا نمی دانم ... فقط معلومم شده که من ساده ، عاشق شده ام و نگاهم ، هی از پنجره اتاقم به آن طرف خیابان می افتد ... یک نفر هنوز مثل بچه های بیست سال پیش ، مرا می برد سمت گلخانه خروجی خاطراتم ... تا یک شاخه گل را برای عاشقی های این روزهای من و تو هدیه بیاورد ... بگوید : یادت آمد این چهره را ؟ این صدا را ؟ این خاطره را ؟ این اسم را ؟ این نشانی را ؟ فلانی یادت آمد ؟ حالا هی فکر کنیم من و تو که چطور شد میان این همه دل قفل و بند افتاد دست ما ؟ بهار سال بعد که بیاید ، می بینی اردیبهشت خاطراتمان با شوقی شبیه دیوانگی های من و تو ، همه گل های بنفشه و بابونه را بپای تو خواهد ریخت ... بهار سال بعد که متولد شود ، یک نفر روی دیوار های کاه گلی حاشیه خاطراتمان می نویسد بیقراری هایش را درهیات کلماتی که رنگ و بوی تو را دارد و بس ... و من تنها می توانم سکوت کنم آخرین فال زندگی ام را: امان از دست تو بانو ...
بانویم : قسمت می دهم کمی بهتر و دقیق تر این جا را بخوان ... کمی با ذوق ...
یک تامل کوتاه تو را یک لحظه روبروی خاطره ام نگهداشته ... تدبیر می کنی به رفتن یا ماندن ... نه می توانی بروی حالا که خاطره ام میان دلت سنجاق شده ... و نه می توانی بمانی حالا که دور و برت پر است از چشمهای نگران ... ثانیه ای شاید اشتباه و خطا شاید که نشانی آفتابی ات را از ذهن اطرافیانت پاک کند ... شاید متهم شوی به خیانت ... به بدی ... به ناشکری ... به انتخابی کور و سلیقه ای ناخلف ... کوتاه تر از همه درنگ های ناروای جهان ، می ایستی برای لحظه ای روبروی آوار فرو ریخته این انتخاب ... نه پایی برای گریز مانده و نه دلی برای نشستن ... نمی دانم ... شاید ... شاید حساب قدم هایت راه نکرده بودی در این راه ... دلت را گم کرده بودی میان انتخابت ... چشمهایت را بسته بودی در این سلیقه نافرجام ... حالا به پشت سر که نگاه می کنی دور است و در این سرمای بی امان راه پس نداری ... و روبرو راهی دورتر که یقینی برای رفتن در تو نیست ... بمانی هم امیدی نیست ... می بینی انتخابت را بانو ؟؟؟
خواستم به آن ماه گریزان دلت بگویم : اعترافم این است :
اگر بروی و راه مانده را برایم ببندی ، در غم همه شب هایی که بی تو گذشته است به جنون می رسم ... خواستم به چشمانت بگویی : از وقتی آنها را در قاب تصویر بو کرده ام ، روزگارم را آبی کرده است ... خواستم به یقینت بگویی : چهل و سه سال تمام بی اسم تو جان کنده ام ... خواستم به ایمانت بگویی : هنوز کمر راست نکرده ام از صدای هلهله زنی که هنوز در من خدایی می کند و دف کوبی برای گلکاری ششم اردیبهشت ماه سال 1391 را در جانم زمزمه می کند ...
می بینی بانو : خواستم چیزی بگویم در آن مکث کوتاه ناگزیر، اما انگار فقط باید نگاهت کنم ... به گمانم حالا باید گنگ شوم مثل همه ی سال هایی که فقط تو را بانوی گم شده خطاب می کردم ... در سکوت یک عکس رنگ و رو رفته ، چقدر حسرت گریسته بودم ... باید چهل و سه سال تا شهریور ناصبور امسال ، حرف های گفته و ناگفته را در درنگی کوتاه به به تو بفهمانم ... رسالت سنگین این پیغام را بسپرم به چشم های حیران خودم ، و به گونه های گل انداخته خورشید بالای سرم و به اضطراب دستهایی که دارد برایم بی تابی می کند در این روزهای دلهره و اضطراب ...
خواستم همه ی زخم ها و دردها را فریاد بکشم در نگاهی و آهی که بدانی چقدر برایم عزیز بوده ای تا به حال ... اما انگار زدوده بودند از لکنت زبانم همه حرف های ساده ی دنیا را ... انگار هیچ کلمه ای بلد نیستم وقتی قرار است برای تو بنویسم ... حتا سلام ساده ای ... حتا نای ناله ای ... خواستم جواب بگویم اضطراب بی تو بودن را که می خواستم و نمی خواستم لب به سلامی ساده بگشاید ... سلامی که هیچگاه دیگر از من به این گرمی و التهاب نخواهی شنید ... سلام ساده ای که نتوانستم بیقراری آن مکث کوتاه را دوباره جاودانه کنم ... چقدر تشنه ی شنیدن سلامهای توام بانو ... می خواستم بریزد لهجه روستایی ام توی لکنت صدایت ... اما می ترسم این صدا، صدای دلنشین تو را هم غم اندود کند ... می ترسم این صدا صدای ، آن روزهایی که انتظارت را بی صبرانه می کشیدم نباشد ... صدای آمیخته با تبسم گل و گیلاس ... شیرین زبانی های شبهای خیال
میم های ممتدی که دوست نداشتند از بوسه چینی لبهایت دل برگیرند ... گیرایی خنده هایی که می ریخت توی خوش لهجگی باد ، وقتی که به تبسم برایم می خندیدی ... توی خش خش برگهای لرزان باغچه ... توی تبسم یاس های دیوار خانه ام ....
دیگر به خاطر من نه به خاطر خودت : حرف رفتن نزن بانو ...

